سایت تخصصی دکتر همایون نوری پناه

Dr. Homayoon Norypanah
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۲۶ دی ۹۷، ۱۳:۱۲ - پورتال جامع مهندسین ایران
    عالی بود

داستان های برتر مسابقه داستان کوتاه

دوشنبه, ۱۰ مهر ۱۳۹۶، ۰۸:۱۳ ب.ظ


1- شب زلزله
نویسنده: علی 

هوا کم کم تاریک شده بود و مادر چراغ توری را پراز نفت کرده و هی برآن تلمبه می زد تا نورش حیاط خانه را بیشتر روشن کند.آن غروب خورشید مثل اینکه دوست نداشت از کویر برود! هورم گرمایش با سرخی  غروب بر پشت بام کاه گلی خانه ها سایه انداخته بود ونفس کشیدن را سخت . مادرم تغار سفالیش(ظرفی سفالی شبیه طشت) را به لب بالکن خانه آورد و شروع کردن به کوبیدن نان های خشک (نوعی نان محلی )برای درست کردن آب دوغ خیار با نعنای فراوان. وای که نمی دونید چه لذتی داره در هوای گرم تابستون خوردن آب دوغ خیار. مادرم یکی یکی ما  رو صدا زد که بچه ها بیاید سر سفره. و ما نشستیم بر سر سفره ی آب دوغ خیار . هنوز چند قاشقی نخورده بودیم ناگهان صدای جیک جیک گنجشکان ازلابه لای درختان وسط حیاطمان بلند شد.پشت سرش صدای بزغاله های  آغل گوسفندان  کبلایی همسایه مان نیز بلند شد.در یک لحظه گربه یمان را دیدم که میو میو کنان و وحشت زده از اتاقی به اتاقی دیگر می رود! ترس همه مارا بر داشته بود و از جایمان تکان نمی خوردیم! خفاشان بالای حیاطمان سروصدای عجیبی به را ه انداخته بودند! گربه ی سیاهمان  ناگهان به سمت  باغچه حیاط دوید و در تاریکی گم شد. صدایی مهیب بلند شد و زمین  شروع به تکان خوردن کرد! زلزله بود! برادرم خودش را به بغلم انداخت و دوتایی محکم همدیگررا بغل کردیم...و من دیدم ماه را از لابه لای شکافی که از سقف گنبدی ایوان خانه مان  باز شد و دوباره محکم به هم خورد و مادر که تلاش می کرد ما را بغل کند و به باغچه  حیاط برساند! کنون دیگر چراغ توری هم از بالای  تاقچه ایوان  بر روی تشک داداش کوچکم افتاد بود. بوی  لحافش که آتش گرفته بود به خوبی حس می شد زمین دست بردار نبود  و مادر هی بر زمین می افتاد  دوباره بلند می شد تا یکی از ما را به بیرون از خانه ببرد ! زمین مثل گهواره ای من وبردارم را به  این طرف و ان طرف می برد تا اینکه مادرم ما دوتا را با هم بغل کرد خودش و ما را پرت کرد داخل باغچه خانه مان و نفس راحتی کشید! تمام این ماجرا ها چند ثانیه ای طول نکشید! درخت های قامت کشیده نخل را من دیدم که با آن قامت رعنایشان بوسه برزمین می زدند! همه جا خاک بود و تاریکی وفریاد !! اکنون بوی کاه گل خانه ها بوی خوشی نداشت بوی غم گرفته بود! بوی مرگ داشت ! و مادرم چشم به راه پدرم  که از مغازه برگردد!!! و من در چشمانش اضطراب را می دیدم بعداز حدود دو سه دقیقه ای زمین اندکی آرام گرفت و مادرم دست ما را گرفت و از روی خرابه ها به بیرون از خانه برد. طولی نکشید که اکثر مردم در یک فضای باز جمع شدند . هر کسی سراغ عزیزانش را می گرفت . و من در انتهای کوچه می دیدم که از مغرب آتشی سرخ رنگ فضای  غروب را پر کرده بود. آن شب بارها وبارها تا صبح زمین  ما را لرزاند و ما محشر را از نزدیک حس کردیم صدای کودکان زخمی ! صدای پیر مردها و پیرزن های آسیب دیده شبی را پر از حزن و اندوه برایمان رقم زد. هیچ کس دیگری را نمی شناخت و فریاد کمک کمک را یاریگری نبود. در سیاهی شب و گرد وغبار غم گم شده بود. خانه ها با خاک یکسان شده بود و ماه نیز از غمش  در ماه گرفتگی گم شده بود. بچه ها تا صبح فریاد اب داشتند ولی  در ان تاریکی  مرگبار کجا می شد آبی پیدا کرد !چه شب وحشتنا کی بود آن شب !!!اکنون که بعداز گذشت  سالها از آن ماجرای غمبار شروعبه نوشتن آن خاطره کرده ام مو بر بدنم سیخ گشته

........................................................................................................................................

2-آخرین اکسیژن
نویسنده: مینا 

زمین دیگر جایی نبود که می شناختیم دیگه مث قبل زیبا پر از زندگی نبود الان دیگه خرابه ای بیش نبود الان دیگه هوای تمیزی هم نبود تنها یک اکسیژن بود که همه دنبالش بودند.
زمان حال : برو اونجا آخرین دونه اکسیژن اون جاست ما باید شکارش کنیم قبل از این که درخت ها شکارش کنند . هنوز حرف انسان با میمون تموم نشده بود که دیدن پلنگ و شیر و تمامی حیوانات درنده دنبال آخرین اکسیژن هستند و درخت هم ریشه هایش را از خاک بیرون آورده و به دنبال اوست تنها کسانی که میخواستند اکسیژن به درخت برسد جغد و لاکپشت بودند و آن ها هم به دنبال او بودند هر چه می گذشت  اکسیژن بالا و بالاتر میرفت و اگر کمی بالا تر میرفت به اتمسفر برخورد میکرد و دیگر دست هیچ کس به او نمی رسید اما جغد پرواز کنان او را گرفت و سریع به درخت داد و درخت اونو تنفس کرد و بعد تمام حیوانات ناامید شدند بعد مدتی درخت شروع به تولید اکسیژن کرد و همه خوش حال شدند و تازه فهمیدند که درخت چه کار مهمی را در چرخه حیات میکند.

........................................................................................................................................

3- دو خواهر
نویسنده: سارا  

دخترک لاغر و زیبا به همراه خواهرش قرار گذاشتن که از دنیای کوچکشان به دنیای دیگری بروند دنیایی که بزرگتر ،زیباتر ،روشن تر ،.....باشد آن دو عجله داشتن برای رفتن تا اینکه آن لحظه فرا رسید دخترک قدمهایش را بلند و بلندتر بر می داشت تا به دروازه دنیای تازه اش برسد و پا به آن دنیایش گذاشت اما خواهرش مردد شده بود آرام آرام قدم هایش را بر میداشت تا اینکه به خواهرش رسید اما این دنیایی نبود که او می خواست بی آنکه به خواهرش بگوید تصمیم گرفت به دنیایی بالاتر و روشنتر برود از خدایش خواست تا به او دو تا بال زیبا هدیه کند که بتواند پرواز کند و به آن بالاها که می خواهد برود خدای مهربان آرزویش را برآورده کرد و دو بال زیبا همچون بال پریان به او بخشید او هم پرواز کنان به سوی دنیای زیباتر پرواز کرد و در اوج آسمان آن دنیا گم شد و خواهرش دیگر او را ندید.


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۷/۱۰
همایون نوری پناه

مسابقه داستان کوتاه

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی