سایت تخصصی دکتر همایون نوری پناه

Dr. Homayoon Norypanah
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

داستان کوتاه؛ واقعا دوستش می داشت؟

شنبه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۵، ۰۸:۳۹ ب.ظ

 سوال سختی است ، مخصوصا برای این ساعت.

 بعضی روزها فکر می کرد با کش دادن کارها ، با اینکه صبحانه خوردن را یک ساعت طول بدهد و نیم ساعت بی جهت جلوی  آینه  موهایش را برس بزند می تواند از زیر کاری که از آن می ترسید، بگریزد، بعدها فهمیده بود که گریزی نیست. اما اینکار را  دوست می داشت، واقعا دوست می داشت؟

 لبه تخت نشست. سرش سنگین شده بود . دو دستش را گره کرد پشت گردنش و مثل وقتی که  در کودکی ، پدرش بخاطر نمره  بد ریاضی تنبهش می کرد  چمباتمه  شد و پاها را به درون شکم جمع کرد.

 خاله آمد توی اتاق ، بدون آنکه در بزند، انگار اصلا دری میان اتاق او و سالن پذیرایی حایل نبوده! یکراست رفت سراغ کمد لباس  هایش، حتی کلامی میان آن دو رد و بدل نشد. کت و شلوار خاکستری پر رنگ ، پیراهن  مشکی ، کراوات مشکی که در انتهایش  دو خط مورب قرمز داشت. کت و شلوار واقعا زیبایی بود که با سلیقه تمام خریداری شده بود. خریدنش کار او بود . هفته قبلش  دعوای مفصلی کرده بودند. بعد ناگهان یک روز صبح پیشنهاد داده بود بروند و پس از سال ها که مرد  لباسی جدید نخریده بود ،  کت و شلوار برایش بخرند.آن روز هم در اتاق پرو ، حس امروز را داشت. در آن  اتاق ایستاده و در را به روی خودش بسته و دست  را گره کرده بود پشت گردنش، عریان، به صدای او گوش می کرد که  بر سر تنگ بودن پاچه شلوار  با فروشنده بحث می کرد ،  یک لحظه از خود پرسید ، من اینجا چه می کنم   با یک زن غریبه ؟ او واقعا کیست؟ لحظه بعد در باز شد و شلواری را به  سویش گرفت. عمدا  طول داد تا دست های سفید زن را که از زیر مانتو بیرون آمده بود به خوبی تماشا کند. شلوار را پوشید ، اما  برایش اهمیت نداشت که پاچه شلوار تنگ است.پوشیده بود تا زودتر از شر فضای تنگی که در آن گرفتار آمده ، رهایی یابد-زن  مهربانی بود.

 -بله عمو جان واقعا زن مهربانی بود.

 این جمله را از دیشب تا به حال سیصد بار تکرار کرده بود ، تنها گاهی به جای عمو جان گفته بود ، ساسان جان، خاله جان،  دایی جان، اما واقعا این جمله را بارها تکرار کرده بود.

 حس محزونی به صدای خود داده بود.  پیش از این  تجربه صاحب عزا شدن را نداشت. وقتی پدر مرده بود ، برادران  بزرگتر   صاحب عزا به شمار می رفتند .او فقط پیام ها را از بخش زنانه مسجد به بخش مردانه می کشید و گاهی می ایستاد کنار جا  مهری و مادر را نگاه می کرد ، مادر انگار کتک خورده یا اینکه به شدت سرما خورده بود.

 چشم ها ریز، نگاه خیره، تسبیحی را تند می چرخاند ، گاهی این پا آن پا می شد، گاهی هم زیر لب می خندید و می گفت گور  پدر این دنیا.

 سعی داشت  امروز بعضی حرکات مادر را تقلید کند که کاملا عزادار به نظر بیاید .کت  شلوار و کراوات ! خوش تیپ شده بود.  وقتی در کنار هم در مهمانی یا خیابان راه می رفتند، قاعدتا آن که سر بود او بود. زن، زیبایی را آنگونه که در فیلم ها دیده می  شد در صورت خویش ، نداشت.

 سرش را بلند کرد. دید حتی زوج های جوان هم جدا جدا دور گور ایستاده اند. فقط یک زوج بود که دست هم را گرفته بودند  فقط یکی !

 آیا واقعا همدیگر را دوست می داشتند؟

نویسنده:

همایون نوری پناه

ویراستار:

محسن اکبرزاده

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۵/۱۱/۳۰
همایون نوری پناه

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی