سایت تخصصی دکتر همایون نوری پناه

Dr. Homayoon Norypanah
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

گرگ

شبا از درد میری نوک بلندترین کوه دنیا می ایستی و زوزه میکشی نه برای جفت پیدا کردن....از زخمی که خوردی زوزه میکشی...گرگ حیوون نیست تو تمام اساطیر گرگ انسانه....مهربونی تو شور جوانی داشت و حسابگری من رطوبت میانسالی....می خواستم عاشق بودن تو و مالک بودن خودمو یک جا ببینم...که دیدم....اینا برام مهم نیست....تو هر وضعیتی که هستی محبت کردن وظیفته....نمیخوام با حرف زدن خرابش کنم پانیذ...دیگه نمیخوای حرف بزنی؟...صبر می کنم سر موقعش بگی....سر موقعش یه مشت حرفای تکراریه سامان....من حتی نصف حق با تو بودن رو ندارم....یه رازی هست....یه حدسی بزن...از شوهر سابقت بچه داری؟...یه حدس دیگه بزن....دارم از فضولی دق می کنم....تو جایی رو داری با خودت خلوت کنی پانیذ؟...من اصلا خلوتی ندارم جز قبرستون...نگاه کن سنگ قبرشو شکستن...من همیشه اینجوری نبودم سامان...همیشه اینجور نبودم..

بی اعتناییت دیوانه ام می کرد...انتخاب ساده زخم های ساده لباس های ساده کتاب های ساده...پانیذ جان...بی اعتناییت تحقیرم می کرد....سوال دیگه ای هست بپرسی پانیذ؟...من چیزی نپرسیدم....سوال نمیکنی که سوال نکنم .....شاید....از چیزی عصبانی نمیشدی و این عصبانیم می کرد.میخواستم بدانی من یک جراحم و از تو بالاترم...اما نبودم .و این واقعیت که من سایه و هم تو بیش نبودم...ناراحتم می کرد....چی رو نگاه می کنی؟...تو رو...چرا از اونجا....از اونجا بهتر دیده می شی .....گاهیم میرم تو فکر و یک شعری زمزمه می کنم...مسیح خاطرات من به پای دار می رود بگو چگونه می دهی غرامت صلیب را....سامان ....سامان می فهمی و نمیفهمی ...می دانی و نمی دانی...پشت لباس سبز و دستان خونی ات هیچ خاطره ای نیست....سامان بعد عمل میخوام ببرمت یه جای خوب....نزدیک شو گرچه نگاهت ممنوع است....صدای تو سبزینه آن گیاه...بیا انتخاب کن پانیذ....تا شب که نمیشه تو کافه مردم نشست....

یه زمانی از شعر خوشم می آمد...دوره خریت...حالا نوبت توست پانیذ جانم...خر بودن به نوبت است نه آسیای آبی نقاشی های ونگوگ...چشمان عسلی بزرگت را دوست میدارم....بار اولی بود که احساس کردم شکست خوردی...اولین بار بود که ناتوانیت را به چشم میدیدم و خاطراتت را که ناامید پای صلیب میرفت.

می خواستم برای تو معمایی باشم غریب...معمایی که حل کردنش دیوانه ات می کرد...اتاق عمل وقتی پای فرد قند زده را می زدم بوی کباب برگ می داد...داشتم تو را به یکی از اشیای اتاق عمل تبدیل می کردم.به معمای بی محتوایی که هرچه می خواستی در آن بود. در ذهنت راه می رفتم  و درب های سپید و شیرهای آب لیزری که هر روز تکرار می شدند و شاید این من بودم که هر روز تکرار می شدم.


نویسنده:

همایون نوری پناه

ویراستار:

محسن اکبرزاده



موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۵/۱۱/۰۸
همایون نوری پناه

گرگ

نظرات  (۱)

سلام
 زبانتان گویا و قلمتان نویسا و همیشه دلتان خوش و تنتان سالم باد ...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی